قاضى ابرقوه
586
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )
كه صفوان بن أميّه چه بااش كردند [ 1 ] ، زنده است يا نه ، يعنى كه اينها همه از سر جنون و گزاف مىگويد ، و اين نيز بگويد و همه كس دانند كه محال مىگويد اين خبر كه وى مىگويد . بعد از ان از وى پرسيدند كه صفوان بن أميّه چه بااش كردند ؟ گفت : بر من استهزا مىكنيد . اينك صفوان بن أميّه كه نشسته است در حجر خانهء كعبه ، ليكن پدر وى و برادرش هر دو ديدم كه ايشان را بكشتند ، صفوان بن أميّة برخاست و وى را بزد و زجر بسيار بكرد . و أبو رافع كه مولاى پيغمبر بود ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، حكايت كرد و گفت كه : من خدمت عبّاس ، رضى اللّه عنه ، مىكردم و زن وى مادر فضل و أهل بيت وى جمله در إسلام آمده بودند ، لكن عبّاس ، رضى اللّه عنه ، دل نگاه داشت قومى مىكرد * و إسلام ظاهر نمىكرد و از قريش هيچ كس هم چندان وى مال نداشت ، و مال عبّاس در جمله قبايل متفرّق بود ، و هر چيزى بدست كسى بود ، يا به قرض يا از جهت تجارت ، و روز بدر قريش او را با خود برده بودند . أبو رافع گفت : من بدر خانهء زمزم نشسته بودم و از بهر كارى دل مشغول بودم ، و أبو لهب ، چون خبر واقعهء قريش بشنيد ، عظيم غمناك و اندوهگين شد ، و خود با جماعتى ديگر برخاست و بدر خانهء زمزم آمد و بنشست و حال واقعهء قريش مىگفتند با يك ديگر [ 2 ] ، و بعضى مىگفتند كه : اين حال محال باشد ، و بعضى مىگفتند كه : راست است . در اين حال ، أبو سفيان بن حارث كه با قريش بود برسيد ، أبو لهب گفت : خبر درست وى داند و وى را بر خود خواند و أحوال از وى مىپرسيد و مىگفت كه خبرى بگوى . گفت : چه گويم ، در حال كه روى به روى لشكر محمّد آورديم و با ايشان مصاف در پيوستيم ، همانا كه دست و پاى ما دربستند و چشمهاى ما بدوختند كه
--> [ ( 1 - ) ] روا و ايا : چه كردند . پا : چه با وى كردند . ط : با او چه كردهاند . [ ( 2 - ) ] در اصل : و واقعهء حال خويش و قريش ( ايا : حال قريش ) مىگفتند با يك ديگر ، و از روا متابعت شد .